تازه به منطقه عملياتي رسيده بوديم دم غروب بود ما سوار اتوبوسهاي ماكروس بوديم ( مدتهاي زياذي ا ست كه اين اتوبوسها از رده خارج شده اند) ماشينهاي خوبي بودند. چراغ خاموش حركت مي كرديم تا به بيمارستان صحرايي رسيديم اين منطقه توسط عراق شناسايي شده و يكبار هم بمباران شيميايي شده بود تعدادي از ما از جمله من باز به جلوتر اعزام شديم شايد حدود يكساعت يا ۴۵ دقيقه تا به بيمارستان صحرايي ديگر كه كاملا داخل رمين بود رسيديم من هنوز نام محل مورد نظر را نمي دانستم حدود ۲۰ تخت معاينه در دو رديف داخل سالن بود چندين اطاق هم بود كه ورودي  انها به راهرو باز مي شد كل اينها داخل زمين و استتار شده بود و دو خروجي در ابتدا و انتهاي راهرو وجود داشت مجروحان را از يكطرف وارد راهرو ميكردند روي تخت معاينه قرار مي گرفتند هر تخت دو پرستار داشت يكي مسئول تزريق (مسكن- آمپول ديپيرون- وآنتي بيوتيك - آمپول كفلين - و ضد كزاز- تتابولين- تقريبا به همه مجروحان تزريق مي شد نفر دوم مسئول پانسمان بود كه پانسمان اوليه كه در خط مقدم جبهه گذاشته شده بود را باز مي كرد و پس از شستشو و كنترل مجددا پانسمان ميكرد با سرعت كار مي كرديم.

همان شب اول مسئول مان مرا صدا كرد همراه ۱۰ تا ۱۵ مجروح مرا فرستاد تا به اولين شهر ببرمشان و تحويل بيمارستان بدهم گفت :" با همين ماشين ( اتو بوس ماكروسي بود كه صندلي هايش را برداشته بودند و مجروحان را در برانكارد گذاشته و كف آن خوابانيده بودند ) مي روي و با همين ماشين هم برمي گردي" احترام گذاشته و سوار شدم فكر مي كردم حدود يكساعت راه است ولي وقتي سوار و حركت كرديم راننده گفت حدود شش ساعت راه در پيش داريم خوشبختانه در طول راه مشكلي پيش نيامد به بيمارستان طالقاني آن شهر رسيديم مجروحان را تحويل داده و به طرف مقر خودمان حركت كرديم. در شهر كاملا غريب بودم هيچكس را نمي شناختم ناگهان يكي از همدوره هايم را ديدم تا به حال به اين اندازه از ديدن كسي خوشحال نشده بودم.

شب بود كه به بيمارستان صحرايي اول رسيديم چون عمليات شروع شده بود به راننده اجازه ندادند جلوتر بيايد من هم كه منطقه را بلد نبودم .

منطقي بود كه شب را در همان بيمارستان بمانم ولي استرس نبودن در محل خدمت وادارم ساخت كه به طرف بيمارستان حركت كنم

كنار جاده آمدم هوا كاملا تاريك بود ماشينهاي نظامي با يك چراغ روشن در حال حركت بودند

سوار يك جيپ شدم گفتم به بيمارستان صحرايي مي روم راننده گفت :" من دارم ميرم خط جايي كه مي گي رو بلد نيستم "

حدود يك دقيقه گذشت اينبار ترس گم شدن را داشتم !!

گفتم پياده مي شوم و شدم

در تاريكي مطلق از كنار جاده بر مي گشتم كه ناگهان يكي بمن ايست داد

ايستادم اصلا پيدا نبودند.

گفتم دنبال بيمارستان مي گردم از داخل تاريكي گفت :" برو به سمت ماه پشت اولين تپه "

رفتم و رسيدم.

 شب را استراحت كرده و صبح با يك ماشين از طرف بيمارستان مرا به محل خدمتم رسانيدند.


 


برچسب‌ها: خاطرات جنگ

تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 | 7:0 قبل از ظهر | نویسنده : محسن فرهمند موحد |

شهر وضعيت سفيد نداشت يا زرد بود و يا قرمز يكبار آژير وضعيت قرمز را كشيدند و تقريبا بلافاصله بعد از آن حمله هوايي شروع شد من روي يك سطح شيب دار ( شبيه خاكريز )‌ بصورت طاق باز دراز كشيده بودم سه يا چهار دسته سه تايي هواپيما حمله كردند (‌يعني 9 يا 12 ) هواپيما به مدت 45 دقيقه شهر را بمباران نمودند چهل و پنج دقيقه اي كه براي من 45 ساعت گذشت.

به شدت وحشت زده بودم . صداي مهيب توپهاي ضد هوايي با صداي هولناك انفجار بمب ها در هم آميخته بود و هيچ كاري نمي شد انجام داد من فقط دعا مي كردم زودتر تمام شود. سوره هاي كوچك قرآن را كه حفظ بودم مي خواندم دعا مي كردم و از شما چه پنهان اشهدم را مي گفتم. لحظات خيلي سختي بود. وقتي بمباران تمام شد و هواپيما ها رفتند غباري شهر را گرفته بود مدتي بعد به مرور پيكرهاي پاك شهدائ بمباران را مي آوردند حزن انگيز ترين صحنه پير زني بود كه بالاي سر پسر شهيدش مويه و گريه مي كرد و بنا به رسم خودشان مرتب به صورتش خنج مي انداخت بطوريكه گونه هايش زخم شده و از آن خون مي آمد و مرتب فرياد مي زد :" رولم ... رولم ... " يعني :"‌پسرم ... پسرم..."نمي توانستي جلو گريه ات را بگيري من هنوز چهره آن پيرزن را با آن چادر مشكي و صورتي كه در آن خون و اشك با هم مخلوط شده بود را در ذهن دارم.

درود به شرفشان

  زنده باد يادشان

  قرين رحمت خداوند باد روح پاكشان



برچسب‌ها: خاطرات جنگ

تاريخ : شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 | 2:3 قبل از ظهر | نویسنده : محسن فرهمند موحد |
 

آن موقع هنوز بمباران شهر ها را عراق شروع نكرده بود در تهران فقط ديوار صوتي را مي شكست

وقتي به آن شهر  رسيديم تقريبا تخليه شده بود و فقط نيروهاي نظامي حضور داشتند از حال و هواي شهر ميشد فهميد كه شرايط اصلا مساعد نيست بيمارستاني كه در آن مستقر بوديم تخليه شده بود و قرار بود ما هم از انجا منتقل و جلوتر برويم تا آن روز من تجربه بمباران را نداشتم تازه رسيده بوديم و حس كنجكاوي تحريكمان كرد تا نقاط مختلف بيمارستان را وارسي كنيم در حياط كه قدم مي زدم چشمم به يك سنگر افتاد حدود يك متر و نيم عمق داشت و حدود ششمتر طول رويش را با الوار و خاك پوشانيده بودند داخلش شدم حس خيلي بدي داشت تاريك بود و شبيه قبر به نظر مي رسيد بيرون آمدم در اين بين وضيت قرمز شد ( نشان حمله هوايي ) احتياط وادارم مي كرد كه به سنگر بروم از طرفي غرورم اجازه نمي داد اگر همدوره اي ها مرا مي ديدند حتما مسخره ام مي كردند و مي گفتند:" ترسو " به هر حال وارد سنگر شده و ابتداي آن نشستم از بخت بد تعدادي از همدوره اي ها را ديدم كه چاي درست كرده و دنبال محلي مي گشتند كه چاي بخورند  - نمي دانم استكان و نعلبكي از كجا آورده بودند؟! -  مرا ديدند و شروع كردند به متلك گفتن! من هم با خجالت به آنها نگاه مي كردم !ناگهان همه چيز به هم ريخت يكباره صداي شليك توپ هاي ضد هوايي شروع شد يكي از آنها انقدر نزديك بود كه هنگام شليك انگار زمين مي لرزيد!! ناگهان دوستانم بساطشان را گذاشته و دوان دوان وارد سنگر شده و رفتند ته سنگر !! همگي ترسيده بوديم من براي اينكه جو را عوض كنم در آن شرايط از داخل سنگر بيرون آمده و ظرف و ظروف چاي را برداشته و به داخل سنگر بردم آنها هم لطف كرده و برايم چاي ريختند !

دستانم مي لرزيد! ... استكان و نعلبكي در دستم به هم مي خورد! و من بدترين چاي عمرم را وحشت زده مي خوردم !!

   


برچسب‌ها: خاطرات جنگ

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 | 11:34 بعد از ظهر | نویسنده : محسن فرهمند موحد |

مو ضوع به سالها قبل باز مي گردد.

هر بار يادم مي افتد هم خنده ام مي گيرد و هم تعجب مي كنم!!

ساعت ملاقات بود

آقايي را به علت تصادف در بخش بستري كرده بودند.

اطاقش دو تخته بود و تخت كناري اش خالي بود.

خانمي حدودا چهل ساله با يك يا دو فرزند جهت ملاقات آمده و به اطاقش رفتند.

كمي بعد خانمي حدودا سي ساله با فرزندش جهت ملاقات آمده و به اطاق ايشان رفتند.

يكباره بخش به هم ريخت صداي دادو بيداد زنها بلند شد به همديگر و به آن اقا دشنام مي دادند!!

ما هم تعجبكرده و نظاره گر بوديم !!

 متوجه شديم كه آن آقا متاهل بوده و دوباره ازدواج كرده است !!

  از قضيه حدود چهار پنج سال گذشته و جالب اينكه زنها منوجه نشده بودند!!

و جالب تر اينكه ايشان اين بحران پيش آمده را بخوبي مديريت كردند !!

زنها را يكي يكي به اطاق برده و - در كمال تعجب من و ساير همكارانم -  با چرب زباني آنها را راضي به منزل فرستادند!!

شيفت بعد كه آمدم مرخص شده بودند   از سرنوشت پس از آن نيز اطلاعي ندارم!!!

ولي هر بار كه اين خاطره در ذهنم تداعي مي شود سياست و چرب زباني آن مرد برايم تحسين بر انگيز جلوه ميكند!!    

خيلي زياد!!!




برچسب‌ها: خاطرات خنده دار

تاريخ : یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 | 0:9 قبل از ظهر | نویسنده : محسن فرهمند موحد |

وقتي قدم به جايي بذاري كه يادآور دوران كودكيته

 انگار یه الفت قديمي از ته ذهن آدم یباره  زنده مي شه!

احساس شيرين و عميقي به انسان دست مي ده!

مثلا خانه پدري !

هر گوشه  اش يادآور يه خاطره است!

  يا مثلا مدرسه ابتدايي كه در اون درس خوندي حتي

محله اي كه دوران كودكيت رو درش گذروندي

چندساله پيش يه سر رفتم مدرسه ابتدايي كه درش درس خوندم

يه مدرسه قديمي با نماي آجري خاص مدارس دولتي در يك طبقه اون موقع

 ها چقدر به نظرم بزرگ مي اومد

ولي اون روز ديدم چه مدرسه كوچكي بوده خيلي نقلي و جمع و جور و

 البته چقدر صميمي و دوست داشتني!!

حیف يكي دو سالي هست كه خرابش كردند!

اين جور حس ها دفعه اول خيلي به آدم مي چسبه

ما تو محلمون دو تا مكان زيارتي داريم

قديم تر ها ميذاشتن دفن كنن اما الان خيلي كم تو يكي از اونا قطعه اي

است كه مخصوص شهداس براش سقف زدن و بيشتر شبيه يك سالن بزرگه

قبرها شماره بندي شده و عكسهاي شهدا رو داخل قاب به ديوار نصب كردن

 دفعه اول که رفتم اونجا - واسه ديدن يه دوست قديمي- در واقع بغل دستي دوران اول دبيرستان و همكلاسي دوران راهنمايي

 وارد كه شدم تقريبا تمامي عكس ها آشنا بودن بچه محل ... همكلاسي... هم مدرسه اي ... همه هم سن و سالاي خودم

يه جورايي شوكه شدم ...

بعد از اين همه مدت بايد مي ديدمشان اونهم اونجا

  گریه ام گرفت از بي معرفتي خودم و مظلوميت اونها!

 



برچسب‌ها: خاطرات جنگ

تاريخ : سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 | 8:23 بعد از ظهر | نویسنده : محسن فرهمند موحد |
 

۱- داوود تقی زاده

با داوود از بچگي بزرگ شده بودم خاطرات زيادي باهاش دارم از بازي تو محل تا مدرسه تا... راستي داوود مكبر مدرسه هم بود يه بار موقع تكبير گفتن وقتي تو حياط مدرسه نماز جماعت مي خونديم حواسش رفت به كفتر هايي كه تو حياط دون مي خوردن و خلاصه يه جورايي داشت نماز به هم مي خورد

آخرين بار فكر مي كنم دم مسجد با لباس پلنگي ديدمش بعد ها من تو ارتش استخدام شدم داوود مفقود الاثر شد و بعد از چند سال جناره اش پيدا شد

۲- حسن پور علویه

من با حسن از سال سوم ابتدايي همكلاس بودم يادمه هميشه برنامه كلاسي يادم مي رفت و به خونه اونا مي رفتم كه يكي دو محل بالاتر از ما تو محله عمويم بود و ازش مي پرسيدم در كل پسر با حالي بود هنوز اون هيكل تركه اي با اون لحن كلامش بصورتي گنگ برايم تداعي است بعد از استخدام متوجه شدم كه مجروح شده بيمارستان امام خميني تهران بستري بود هر از گاهي تا آنجا كه مي توانستم بهش سر مي زدم اصلا متوجه اطراف نبود فقط تو دستش تسبيح مي ذاشتن و انگار كه ذكر بگه تسبيح مي چرخوند جا افتاده شده بود خيلي نحيف و لاغر شده بودخانواده براش خيلي زحمت كشيدند تا اينكه مدتي بعد شهيد شد

۳- تقی آرزومندی

دوستم نمونه پسري كاري مذهبي و و زحمتكش بود جالب كه هر از گاهي نصيحتم مي كرد بچه محل و همسايه بوديم تا اينكه آن تصادف وحشتناك برايش اتفاق افتاد سالها مي گذرد ولي عادت كردن به نبودش هنوز برايم سخت است روزي به منزلشان رفته بوديم اين شعر زيبا را قاب گرفته بود:

" از فروغ روي مهمان شد منور خانه ام

خانه ام فانوس و مهمان شمع و من پروانه ام"


۴-حمید صالحی

زنجاني بود و پدرش روحاني

دوران راهنمايي و اول دبيرستان را با هم بوديم پسر فوق العاده پاكي بود يك روز زنگ تفريح شيفت عصر ديدم بيحال است سر به سرش ميگذاشتم تا در نهايت به قول معروف از زير زبانش كشيدم متوجه شدم كه حميد روزه است ! دانش آموز راهنمايي روزه مستحبي مي گرفت!

يكبار دستش به ديوار سيماني مدرسه كشيده شد و خراش برداشت گفت:" كارهاي خدا بي حكمت نيست امروز با همين دست خواهرم را هل دادم و الا ن سزايش را ديدم!"

من و حميد سال اول دبيرستان كنار هم مي نشستيم من پس از استخدام به تهران آمده بودم. خيلي وقت بود كه همديگر را نديده بوديم سراغش را از ديگر بغل دستي ديگردبيرستانم گرفتم ( نيمكت هاي دبيرستان سه نفره بود )گفت:" حميد يكي دو ماهي است كه شهيد شده است!"

شوكه شده بودم!

آخرين بار او را در عالم رويا ديدم زمانيكه خيلي پاك تر از الان بودم.

۵- ابوالفضل طالبی

چند سالی از من بزرگتر بود خیلی با هم رفیق نبودیم اصولا سن من و اون بهم نمی خورد در حد سلام و علیک موقعی تو یه تراشکاری مشغول بود اولین شهید کو چه ابوالفضل بود که اسم کوچه رو هم به همین اسم گذاشتن

۶- تقی احمدی

همکلاسی پنجم ابتدایی و فکر می کنم دوران راهنمایی و دبیرستان بود فوق العاده بچه ساکتی بود به قول معلممان نجابت خاصی در چشمانش داشت ( راست می گفت احمدی هیچ موقع هنگام حرف زدن در چشم مخاطب نگاه نمی کرد سر به زیر بود ) یه جورایی همیشه تو خودش بود در یک کلام معصوم و مظلوم

 

 متاسفانه من تو تشییع جنازه هیچکدومشون نبودم 

بعد ها به مزارشون رفتم و هنوز هم هرازگاهی این کار را می کنم.

 

 


برچسب‌ها: خاطرات جنگ

تاريخ : یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 | 7:12 بعد از ظهر | نویسنده : محسن فرهمند موحد |